ساعت دوی نصف شب، آبجوی تقریبا دست نخورده ام رو به امون خدا ول می کنم و کوله پشتیم رو برمیدارم و از با کلاس ترین استریپ کلاب شهر میزنم بیرون. زمزمه ای که از صبح باهامه برمیگرده: "اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه/ اگه بارون بزنه/ آخ اگه بارون بزنه". یادم میره که دو هفته است تو این شهر یه بند داره بارون میاد. فعلا موزیک فرهاد رو عشق است.