هنوز به خواب نرفته ام که باز رویا می بینم. نهری هستم که از خارزاری شروع می شوم و به مرز جنگلی تیره می رسم و در جنگل پر پیچ و خم به پیش می روم. نهری آرام و وسیع و کم عمق. در عین حال هم در مرز جنگل، ساکن و از سطح نهر به نظاره تن نرم و زلالم نشسته ام و خنکای وجودم را حس می کنم و از سوی دیگر پیچ و خم جنگل تاریک را میبینم با ریشه های قطور لغزنده قهوه ای تیره و خزه بسته درختانی که در خاک تیره حاشیه من قد علم کرده اند. انگار که از این جنگل هیچ وقت بیرون نمی روم. جنگل تاریک است و وهم آفرین، ولی پیچیدن در ظلماتش را چه دوست دارم، همچنان که هستی سرد و زلالم را.