Saturday, March 18, 2017

خواب دیدم باز، که زیردریایی ای هستم در پهنه بی کران اقیانوس، جایی که از افق تا افق جز آب و کف سفید بر روی موج های سبز چیزی نبود. به دلیلی که به خاطر نداشتم و یا اتفاقی که دیگر مهم نمی نمود چشم و گوشم باز شده بود. تنها می توانستم حدس بزنم که وقتی که در اعماق بوده ام چشم و گوشم باز شده، چون در گوشم آب رفته بود و با وجود اقیانوسی چنان زیبا در پیرامونم قدری کلافه بودم. به سمت ساحلی که نمی دیدم ولی سمت و سویش را می دانستم به راه افتادم و رفتم تا جایی که آب تنها تا مچ پایم می رسید. ساحلی سرد و سنگی، با شکوه و خالی از هر جنبنده. تمام قد ایستاده بودم و روی یک پا لی لی می کردم و سر زیردریاییم را کج گرفته بودم تا آب از گوشم خارج شود. همیشه این طور است، اول مثل این است که می خواهی سس گوجه را از ته بطری شیشه ای تقریبا خالی، خالی کنی و به تهش ضربه می زنی و ضربه های اول انگار نه انگار، ولی یک هو خارج می شود و احساس مختصر ظفرمندانه ای به آدم دست می دهد. فی الواقع خیلی هم عجله نداشتم چون اقیانوس با همه گستردگی و زیباییش خالی بود و وسط اقیانوس با جایی که ایستاده بودم خیلی فرقی نداشت.

Wednesday, January 11, 2017

Similar to an itch far on your back that you cannot reach, and you try any object around the house and it doesn't give you the satisfaction you expect, a laugh is trapped in my lungs since morning and non of my jokes has been able to bring it out. It's getting annoying.