دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

نامه نخست

حافظه ام ضعيف است
گاه فراموش مي کنم بعضي چيزها را از خاطرم پاک کنم
خاطره اي به جا مي ماند، پنهان از ديد من
بعد، يک روز وقتي کمدم را جستجو مي کنم
بسته کاغذي را پيدا مي کنم
نفسم را حبس مي کنم.
سنگيني درد را مي دانم که چگونه است وقتي به جاي هوا وارد سينه ام مي شود.
خاکستر کاغذها را دور مي ريزم پيش از آنکه دير شود
و با ترس و لرز نفس مي کشم
اما باز، سنگيني درد است.

بايد به خاطر داشته باشم
که حافظه ام بيمار است
که گاه ياري نمي کند
تا به ياد داشته باشم که همه خاطره هايت را دور بريزم.