ساعت حدود 9 شبه. داريم با سامان از پله هاي ساختمون خودرو پايين ميايم. چند دقيقه پيش بالاخره شال و کلاه کرديم و از اتاق پروژه زديم بيرون. (اين که ميگم اتاق پروژه فکر نکنين که خيلي بچه خرخونم! داشتم يه ماشين اسباب بازي اسمبل مي کردم!). چيزي که خيلي جلب توجه مي کنه سکوت ساختمون و همه دانشگاهه. بيرون که مي رسيم هوا تاريک تاريکه. به سامان ميگم چقدر خوبه که آدم شبا کار کنه. همه جا آرومه، نه آلودگي صوتي هست، نه آلودگي هوا، نه موقع برگشتن تو خيابونا ترافيکه... آدم بيست دقيقه اي از اين ور شهر مي رسه اونور شهر. خداحافظي مي کنيم و از هم جدا مي شيم.
ساعت حدود 10:30 شبه. حدود چهل پنجاه دقيقه است که تو ترافيک گير کرده ام، بدون هيچ پيشروي. طبل هاي دسته اي که وسط چهار راه جا خوش کردن و مشغول سينه زني هستن نميذارن آدم حتي صداي بوق ماشين ها رو بشنوه. شانس آوردم که کوچه پسکوچه هاي اينجا رو بلدم. با مکافات، ذره ذره خودم رو به يه کوچه فرعي مي رسونم و چهار راه بعد دوباره همين آشه و همين کاسه. يادم به حرفاي خودم ميفته: "شبا نه آلودگي صوتي هست، نه آلودگي هوا، نه ترافيک خيابونا..."