ديشب با يه خواب ناخوشايند - که الان هيچيش يادم نيست - از خواب پريدم. تو اون خواب و بيداري يه چيزي به نظرم خيلي عجيب اومد. خيلي وقتا تو خواب مي بينم که يه نفر رفتاري داره يا چيزي ميگه که به نظر من خيلي عجيب مياد. گاهي اوقات يه چيزي بهم گفته مي شه و من بعد از مدتي فکر مي بينم که حرفشون درسته، و يا گاهي دو نفر مستقل از من با هم ديالوگي دارن که من هيچ کنترلي روش ندارم. چيزي که نصفه شب تو عالم خواب و بيداري به نظرم خيلي عجيب رسيد اينه که موتور پردازشي پشت حرفاي اينا يا رفتارشون - که کاملا مستقل از آگاهي منه - از کجا مياد. تکليف گفتار و رفتار خودم تو خوابهاي خودم معلومه، ولي مگه جز ذهن من هيچ پردازنده ديگه اي هم تو خواب من دخالت داره؟ چرا خروجي اين پردازنده آشنا تا اين حد نا آشناست؟ اگه بخوام دقيق تر بگم، چه جوري يه ماژول ذهن من يه task بالا مياره که بقيه ماژولها به کل باهاش غريبه هستن و اين همه با تعجب بهش نگاه مي کنن؟ به نظر مي رسه در طي پردازش اون task و قبل از اينکه به مرحله احساس شفاف برسه، بقيه ذهن هم بايد ازش خبردار بشه و ديگه تا اين حد تعجب آور نباشه. يعني هر کسي که تو خواب من بخواد چيزي بگه، من از قبل بايد بدونم که چي ميخواد بگه، ولي در عمل اينطور نيست. اين وقتي عجيب تره که مي بينم تو خواب همه مراکز حواس من کاملا با هم هماهنگ هستن. مثلا يه گل رو مي بينم، نرميش رو لمس مي کنم و بوش مي کنم. سه تا از حواس من کاملا هماهنگ با هم دارن کار مي کنن و فکر مي کنم اين نشونه اينه که يه مرکز ديگه اين "گل ذهني" رو قبلا بوجود آورده، وگرنه اگه قرار بود اين گل آنلاين ساخته بشه ممکن بود يه گل ببينم که بوي عرق شاتره بده. تو واقعيت اين ذهن من نيست که گل رو مي سازه. گل مستقل از من وجود داره و ممکنه وقتي باهاش مواجه مي شم موجب تعجب من بشه. ولي تو واقعيت مجازي اين خود ذهن منه که همه اين گل و صفاتش رو ساخته، و ديگه نبايد موجب تعجب من بشه. مي دونين چي ميخوام بگم؟ همين طور هيچ حرفي توي خواب نبايد موجب تعجب يا ناراحتي من بشه. ولي چرا اينطور نيست؟
بذارين يه چيز ديگه هم بگم که خيلي به اين حرفا مربوط نيست. يه بار که مي خواستم خواهرم رو بيدار کنم چراغ قوه رو رو چشماش تنظيم کرده بودم و هي خاموش روشنش مي کردم. بعد از کتکي که خوردم بهم گفت که همون موقع خواب ميديده که داره تو يه جنگل قدم مي زنه و درختا رو نگاه مي کنه. گاهي نور خورشيد از بين شاخ و برگ درختا ميفتاده تو چشمش و يه لحظه بعد دوباره خورشيد ميرفته پشت شاخ و برگ درختا. مي بينين؟ reverse engineering مغز فوق العاده است! تو زمان به اين کوتاهي - در حد ثانيه و حتي کمتر - بلافاصله احساس رو با عاملي که قبلا باعث بوجود اومدن اون احساس شده بوده map مي کنه. حتي اگه locality حافظه بر اساس حواس در حد اعلاي خودش باشه بازم حل اين مساله معکوس اصلا ساده نيست. خارق العاده است، نه؟