اونايي كه منو ميشناسن ميدونن كه اگه من از ابر نو اختر ها چيزي سر در بيارم، از روابط فاميلي هم سر در ميارم. حاضرم تا پس فردا رو سطوح زين اسبي انتگرال معين و نامعين بگيرم ولي فكر نكنم كه دختر خاله شوهر عمه چه موجودي ميتونه باشه. قضيه اين بود كه دختر عمه ام - كه بچه هاش تقريبا همسن من هستن - زنگ زده بود. طبيعي بود كه بعد از 3-4 سال كه صداش رو ميشنيدم نشناسمش، ولي اطلاعاتي كه داشتم اصلا طبيعي نبود. اگه بخوام تك تك سوتي هام رو بشمرم بايد يه وبلاگ بزنم. اصل كاري اين بود كه پرسيد: "مي دوني كه مينا هم رفت"؟
با خوشحالي از اين كه اين يكي رو مي دونم تندي جواب دادم: "آره بابا! اون كه ميگن ازدواج هم كرده"!
با سوءظن پرسيد: "كدوم مينا رو ميگي"؟
ساده لوحانه گفتم: "مينا ر. ديگه! اينجوري كه چند روز پيش مامان ميگفت يك ساله كه رفته"!
- "نه! ميناي خودم رو ميگم! نه دختر دائيت رو!"
و تازه يادم اومد كه اون يكي دختر دائيم بوده. جلوي خودم رو گرفتم كه نپرسم "اه! مگه شما هم مينا دارين؟" عوضش با زرنگي خودم رو زدم به اون راه: "آهان! اون كه آره! الان راضيه؟"
گمونم فهميده بود كه خيلي دارم چاخان مي كنم، چون گفت: "آره ديگه، با شوهرشه. خبر داري كه عروسي كرد؟"
كم نياوردم: "آره بابا! خيلي دوست داشتم بيام... حيف كه نشد... سرم خيلي شلوغ بود"!
با تعجب تقريبا داد زد: "كجا بري؟ اون كه اينجا عروسي نكرد! رفت اونجا عروسي كرد"!
اگه بخوام ادامه بدم، بايد خرابكاري هايي رو كه سر اسم داماد و بقيه چيزا هم كردم بگم. ترجيح ميدم همينجا تمومش كنم. ولي همون كه گفتم... برين روابط فاميليتون رو ياد بگيرين كه خيلي مايه خجالت ميشه اگه بلد نباشين!