پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱


تـــرســم به کـــعبه نـــرسي اي اعــرابـي
کين ره که تو مي روي به ترکستان است

دست تقدير سرنوشت راقم اين سطور را چنين رقم زد تا به گاه رونق اين خانه - که دوستان عزيز و بالاخص تازه وارداني نازنين عرق شرم و خجلت بر جبين ما نشانيده اند - سفري در پيش گيرم به آن سرزمين که به سنه بعيد توران اش مي گفتند، به سنوات ماضي عثماني و کنون دولت دوست و برادر نامش نهند؛ و با شما مي گويم تا بدانيد که اين سفر نه بهر متاع دنيا بود و هوس باطل که همگان شيفته دانشيم و در بحر تلمذ مستغرق. همسفراني شريف به همراه دارم که مصاحبتشان را غنيمت است؛ يکي شنين سروش که هنرمندي دل سوخته و با طبع ملايم است و به افشره مرکبات علاقه وافر دارد، و آن ديگر جناب مستطاب، قبله عالم تاب، شمع وجود ابرار، شازده ... (*) که به زير چهره عبوس خويش روحي جواهر نشان مستور دارد. اما با شمايان مي گويم از آنجا که عالميد بر رازهاي اين حقير، از آنجا که گفته اند بي عيب را هنوز مادر نزاده است اين دو جوانمرد نيز بري از خطا و لغزش نيستند و نخستين، اندک خرده شيشه به جنس دارد چنان که حکم حضرت خالق آن بوده تا خرده شيشه را از شن باز گيرند، هر چند که طبعي ملايم داشته باشد. آن ديگر را گويند که در خواب خر و پف کند خر و پف کردني، چنان که غافلان انديشند مگر خرسي در اتاق خفته باشد که البته روايات بر سر وجه شبه متعدد است اما قول معتبر همان باشد که باز گفتم.
باري، گاه عزيمت نزديک است و قلم اين حقير قاصر از شرح الم فراق. باشد که حضرت باري تعالي شما را و ما را در پناه خويش گيرد که بسيار نيازمنيدم خاصه که اسباب سفر توپولوف باشد و تکيه بدان کار نابخردان. به گاه غيبت ما اين آتش افروز را مگذاريد تا افسرده گردد، شعله اين خانه به هيمه محبت زنده نگاه داريد باشد که اراده حضرت حق چنين بود که از ديار عثماني سطري چند توانيم رقم زد مر شرح سفر را و اخبار سلامت اين حقير و همراهان را.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هـر کجا هست خدايــــــا به سلامت دارش








(*) : محذوف به قرینه بیم جان