Sunday, December 20, 2009

می هراسم. از وجب به وجب خانه پدری که هر چه می کوشم تا نگاهم را از چشمان پیرش بردارم اما به قلاب هزار رایحه سنگین سینه ام را پایین می کشد تا خاک، تا خاک بی عاطفه ملامتگر سنگ دلی که انگار وظیفه خود می داند به رخ کشیدن عمر هبا و هدرم را. هر گوشه کنار خانه چنان رنگ از آرزوهای دیگر محال خردی و جوانی دارد که تاب طنین زمزمه شان را دل فولاد هم کارگری نیست. طنین سهمگین این همه ملامت است گویی، که مجال نمی دهد تا بپرسم که آن کدام حکایت بوده که سردار فاتح پیرار را به جامه این تسلیم شده ستایشگر تقدیر بازآورده و آن کدام موج بوده که پاره کشتی دریاسالار را به هیبت عفن خزه بسته بی شکل بر ساحل باز افکنده. آنچه از دی بجای مانده سنگینی نفس است و سقفهای کوتاه، و بازویی که دیگر توانش نیست تا سقفهای کوتاه را به ضربتی چنان خرد کند تا شرم بر چهره سرنوشت نشیند. باش اما که تسبیح مدح سرنوشت هم نخواهم چرخاند. از فره هنوز آنقدر به یادگار دارم که بی مویه سهم خویش بپذیرم از آنچه سزا و ناسزا بر من رفته... سقفهای کوتاه را اما ای کاش مفری داشتم. نه بر تالار فخر و شوکت و پیروزی، که به آسمان بی سقف پر ستاره ای که پیش از من بود و باز هم خواهد بود.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''