Wednesday, February 25, 2009

بیشتر از سه سال آزگار از اون روزایی که میرفتم پیشش - تو اتاقش تو اون خونه همیشه تاریک همیشه ساکت تو اون شهر نم گرفته ابری - گذشته و حالا دیگه اون آدمای دیگه ای رو می بینه و من هم. جای اون بچه میمونی رو هم که پوسترش رو به اتاقش داشت و من همیشه بعد از اینکه کارمون تموم میشد غرق معصومیت چشمای درشت سیاهش می شدم و تنهاچیزی بود که از اون همه نگرانی درم میاورد و تا مدتها بعد هم با هر کسی که بودم وقتی چشمام رو می بستم باز همون نگاه حیرون معصومانه اش بود که آرومم می کرد، این اواخر فکر کردن به این گرفته که یه روز با یه هوندا وی تی ایکس سیاه گنده تو یه بیابون برهوت گشاد برم که تا چشم کار می کنه نه آب هست و نه آبادی. از وقتی این بیابون برهوت گل و گشاد با شنهای دوطرف جاده اش جای چشمای اون بچه میمون اومده، حس می کنم آخرین ارتباطم باهاش هم قطع شده.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''