Monday, February 09, 2009

در عطش آن محبوب جان، بستر شبانه ام را می‌جویم
چشمانم از خواب تهی است و بستر از او که جانم بی‌قرارش است.

نیمه شب، هوایش از خانه به درم می کند و
خیال وصلش آواره کوچه هایم.
هر بار که می جویمش دستم تهی تر می‌آید و خیالش فزون تر.
پاسبان شب راه بر من می‌گیرد و من پی محبوب جانم را از او
و چون قدری پیش تر می‌روم می‌یابم‌ش: همو که روحم بی قرارش است.
چنان تنگ در آغوشش می‌گیرم که مبادا دیگر بار از پیشم برود.
هم چنان که در آغوش می‌فشارمش خانه مادرم را می‌جویم
به همان اتاق مالوف می‌برمش که مادرم مرا آبستن شد.

دختران اورشلیم، شما را به آهوان و غزالان دشت سوگند می‌دهم،
که تا محبوبم خود نخواسته، بیدارش مکنید.


عهد عتیق - غزل غزلهای سلیمان - دفتر سوم

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''