Friday, November 28, 2008



اي بــرادر! خداوند بي‌نهايت است و لامکان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو
کوچک مي‌شود و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده
مي‌شود، و به قدر ايمان تو کارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده
باريک مي‌شود، و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. برادر مي‌شود محتاجان برادري را. همسر
مي‌شود بي همسر ماندگان را. طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود
نااميدان را. راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريکي ماندگان را.
شمشير مي‌شود رزمندگان را. عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکي دل؛
به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين کنيد تا ببينيد که خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با کاسه‌يي خوراک
و تکه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با کودکانتان تاب مي‌خورد، و در دکان
شما کفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌کند و در کوچه‌هاي خلوت شب با شما
آواز مي‌خواند...




مردی در تبعید ابدی - نادر ابراهیمی

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''