پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

از وقتی تصمیم گرفته ام که فراموشت کنم، خیلی کم بهت فکر می کنم. آخرین باری که به فکرت بودم وقتی بود که کس دیگه ای رو تخت کنارم خوابیده بود و هنوز صدای نفس نفس زدنش قطع نشده بود. از چند ثانیه پیشش مثل این بود که یه پنجه آهنین بازوم رو گرفته بود و نمی ذاشت نوازشش کنم. پتو رو انداختم روش و روم رو کردم اونور و به پنجره خیره موندم. خودم رو تو یه اتاق خلوت مرتب با دیوارهای کرم تو نور یه بعد از ظهر خنک و کشدار آخر بهار دیدم، که نسیم خنکی از پنجره میومد و من رو کاناپه لم داده بودم و تو روی سینه ام دراز کشیده بودی. یه دستم پشت سرم بود و با دست دیگه خرمن موهات رو نوازش می کردم که رو کمرت ریخته بود. خواب بودی و من از این که تو رو سینه ام خوابیدی و یه عصر خنک آخر بهاره و از پنجره خیابون تمیز رو با درختای سبز و آفتاب دلنواز می دیدم غرق لذت بودم. اونقدر که حاضر بودم همون جا زمان برای همیشه برام متوقف بشه، که آخرین چیزی که بهش فکر کرده ام تو باشی که روی سینه ام خوابیدی و من که عشق رو تو همه سلولهای تنم حس می کنم.