Tuesday, September 18, 2007

امروز سر کار یه کارآموز داشتم. Serge، مرد فرانسوی حدود پنجاه و خورده ای ساله ای که از زنش به تازگی طلاق گرفته و مجبور شده مزرعه اش رو تو یکی از شهرای کوچیک ول کنه و برگرده شهر سر کار. صحبت آشپزی شد که دیدم اونم یکی از تفریحاتش آشپزیه. میتونست فرق ماهی های سمن اقیانوس اطلس و آرام رو با تمام جزییات بگه و برای موندن عطر خمیر پن کیک کلی راه بلد بود. ازم پرسید تو چکار می کنی؟ گفتم من هم آشپزی می کنم و گاهی هم کیک درست می کنم و در ضمن دانشگاه هم میرم. پرسید کی تموم میشه؟ گفتم سه سال دیگه. گفت خوبه، بد هم نیست. گفتم بابا سی و سه سالمه، کی زندگیم رو شروع کنم؟ گفت این کاری که داری الان می کنی چیه؟ گفتم دارم با در خودکار بازی می کنم. گفت نه، کل کارایی که داری هر روز می کنی رو میگم. اگه زندگی نیست پس چیه؟ گفتم انتظاره برای شروع زندگی. گفت ببین، هر روز که از خواب پا میشی اگه مرده نباشی زنده ای و یعنی داری زندگی می کنی. در ضمن من یکی رو میشناختم که تو هشتاد و یک سالگی لیسانس تاریخ هنر گرفت. این حرفش چنان تاثیری روم گذاشت که میخوام از فردا دوباره صبا زود از خواب پاشم و برم تو پارک فریزبی بازی کنم. خیلی هم جدی میگم.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''