شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

شبه و بیرون پنجره داره برف میاد. برف سفید و نرم همه جا رو گرفته. دم گوشش زمزمه میکنم


Did I tell you before that the virgin snow reminds me of you?


قدری مکث می کنه، نفسش می لرزه و با صدایی که پیداست منقلب شده میگه:


You are so nice... Nobody told me such bullshits before.


و همین عکس العملش به من آرامش دلچسبی میده.