قبل از اومدن کانال هوا شناسی رو چک می کنم: دمای هوا با تاثیر باد یازده درجه زیر صفره و قراره تا فردا به بیست و دو درجه زیر صفر برسه. از پشت پنجره بزرگ اتاقم جنگل رو نگاه میکنم که قبل از اینکه گرمای دیروز و پریروز برفاش رو کامل آب کنه، برفا توش یخ زدن. خودم رو لای کلی لباس میپیچم و از خونه میام بیرون به هوای اینکه یک دقیقه بیشتر تا ایستگاه اتوبوس نیست و امیدوارم که اتوبوس زود بیاد. سر خیابون که میرسم میبینم پلیس خیابون رو بسته و هیچ ماشینی تو خیابون نیست. از یکی از پلیسا میپرسم خوب حالا کجا باید خط ۱۶۵ رو که ایستگاهش همین جاست بگیرم؟ بر و بر نگاهم میکنه. دوباره ازش میپرسم این اتوبوسایی که تا دیروز از این خیابون پایین میومدن چی شدن؟ با تعجب نگاهم میکنه و میگه من تا حالا سوار این خط نشدم. خودم رو کنترل میکنم که نزنم تو سرش و با ملایمت براش توضیح میدم که دوست عزیز، درسته که تا حالا سوار این اتوبوس نشدی، ولی حالا که خیابون رو بستین اتوبوس از چه مسیری میره؟ میگه نمیدونم، شاید از یه طرف دیگه. افسوس میخورم که چرا جلوی خودم رو گرفته بودم که نزنم تو سرش. بجاش شروع میکنم به گرفتن شماره محل کارم و کلی موقعیت رو برای سوپروایزرم تشریح میکنم و میگم احتمالا نیم ساعت دیر می رسم. همه حرفام که تموم میشه میگه اوکی، ولی من امروز سر کار نیستم. به اون یکی زنگ بزن. بیخیال گرفتن شماره تلفن بعدی میشم. بند کیفم رو از رو سرم رد می کنم و ضربدری میندازمش رو شونه ام. کلاهم رو سرم می کنم و زیپ همه جیبام رو میبندم و تو خیابون یخ زده شروع می کنم به دویدن.
تقریبا دو دقیقه زود تر از روزای دیگه سر کارم نشسته ام و دارم فک و لب و لوچه ام رو که از زور سرما کج و کوله شده گرم می کنم. دارم فکر می کنم که یواش یواش داره از زمستونای اینجا خوشم میاد.