سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

تو اتاق یارو هستم. از ظاهر قضیه پیداست که چیزی نیست که بشه همینجا درستش کرد. بهش میگم که اگه فعلا باهاش کاری نداره ببرم تو اتاق خودم ببینم چشه. میگه کاری نداره. لپ تاپش رو می زنم زیر بغلم. عینکم آفتابیم رو - که اینجا فوق العاده لازمه - می زنم و همه کاغذ ها و CD ها و یه ولت متر و بقیه خرت و پرت ها رو با زور رو زحمت می گیرم تو دستم و میام بیرون.
به محض اینکه پامو میذارم بیرون چنان بخاری رو شیشه عینکم می شینه که جلوی پام رو نمی تونم ببینم.  با این وضعیت ترجیح میدم یه خورده تو همون وضعیت بمونم تا دنیا دوباره بیاد جلوی چشمم. از شانس منه که همون موقع صدایی می شنوم:


[The voice:] Mohammad, could you please come to my office? I have some problems printing a document.
[Me, Trying to put off my glasses:] Sure... I'll be there in few minutes.
[The voice, fading out:] Ok then I'm waiting in my office.


و من که موفق نشدم با اون همه خرت و پرتای توی دستم عینک مه گرفته ام رو بردارم، صبر می کنم تا بالاخره مه خودش بره و طبیعیه که دیگه کسی جلوم نیست.
 
بیست دقیقه بعد، من، سرگردون تو سایت، در به در دنبال یه می گردم که نتونه از یه فایل پرینت بگیره.