به محض اینکه پامو میذارم بیرون چنان بخاری رو شیشه عینکم می شینه که جلوی پام رو نمی تونم ببینم. با این وضعیت ترجیح میدم یه خورده تو همون وضعیت بمونم تا دنیا دوباره بیاد جلوی چشمم. از شانس منه که همون موقع صدایی می شنوم:
[The voice:] Mohammad, could you please come to my office? I have some problems printing a document.
[Me, Trying to put off my glasses:] Sure... I'll be there in few minutes.
[The voice, fading out:] Ok then I'm waiting in my office.
و من که موفق نشدم با اون همه خرت و پرتای توی دستم عینک مه گرفته ام رو بردارم، صبر می کنم تا بالاخره مه خودش بره و طبیعیه که دیگه کسی جلوم نیست.
بیست دقیقه بعد، من، سرگردون تو سایت، در به در دنبال یه می گردم که نتونه از یه فایل پرینت بگیره.