جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳



* اگه آدم توقع زیادی نداشته باشه، اینجا خیلی هم جای بدی نیست. منظورم از توقع زیاد نداشتن اینه که نباید توقع داشته باشی آبی که داری باهاش دوش می گیری قرمز کمرنگ نباشه یا اینکه بوی نفت خام نده. عوضش تو رستوران یه عالمه غذا هست که میشه از هر کدوم که خواستی، هر چقدر که خواستی برداری.
 
* ساعت حدود هفت و نیم میرسیم کمپ. تا وقت خواب خیلی مونده. چند شب گذشته تنها کاری که می کردم این بود که یه ساک گنده بذارم روی پام و اینقدر دراز نشست برم تا ولو بشم رو زمین و دیگه نتونم پاشم. از امشب خیال دارم یه کار جدید بکنم: میخوام با پاهام لبه تخت رو بگیرم و اینقدر دراز نشست برم تا ولو بشم رو زمین و دیگه نتونم پاشم.
 
* اینجا هر روز سر کار میایم. پنج شنبه و جمعه هم. یادم نمیاد امروز چند شنبه است یا چندمه. من فکر می کردم پریروز دو شنبه باشه. تو رستوران از یه نفر پرسیدم، گفت که مطمئن نیست چند شنبه است ولی احتمالا که پنج شنبه باشه. کلا زمان اینجا خیلی مفهومی نداره.
 
* اینجا مث تهران نیست که یه کوه یا نشونی دیگه باشه که بشه از روش جهت های شمال و جنوب رو تشخیص داد. کمک گرفتن از خورشید هم فایده ای نداره، چون همیشه خدا وسط آسمونه و صاف می تابه تو کله آدم. هر طرفی هم بری به دریا می رسی. کلا اینجا مکان هم مفهوم خاصی نداره.
 
* عوضش اینجا هر چی باشه، جای خوبیه برای اینکه آدم شبا بعد از شام کتاب "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" کالوینو رو بخونه.