همون اولش گفتيم که ما از يادداشت هاي در يخچالي آقاي سروش خوشمون اومده. حالا اينکه اين موضوع دليل مي شه که ما واسه خودمون يه اکستنشن بهش بچسبونيم و مث برنامه هاي اوپن سورس، خودمون هر بلايي خواست سرش بياريم مساله ايه که فقط بر ميگرده به روي ما. آقاي سروش! کاملا آزادين که اگه دوست داشتين اينو تو وبلاگتون بذارين. همينطور که کاملا آزادين که اگه دوست داشتين لعن و ناسزاتون رو نثار ما کنين که دوپايي پريديم تو داستانهاي ميني ماليستيتون. ناگفته پيداست که در اين صورت ما هم کاملا آزاديم که بالکل منکر داستان شما بشيم و داستانهاي در يخچال پريم رو پيش ببريم!
يادداشت هاي در يخچال شيش پريم
با خودش فکر مي کرد که براي يه قلپ آب دوباره سه ساعت چک و چونه با دريخچالي رو تحمل کنه يا اينکه محلش نذاره و بذاره هر چي ميخواد واسه خودش بگه. اصلا چه خوب مي شد مي داد تاسيساتي سر خيابون يه فولدر بالک ميل براي يخچالش نصب مي کرد تا بتونه بدون دردسر دو قلپ آب بريزه تو خندق بلا. تو همين فکرا بود که اون صداي بم و خفه رو شنيد. صدا از سمت راستش ميومد. حوصله يه دردسر تازه رو نداشت. سعي کرد طبيعي به نظر برسه، انگار نه انگار که فکر کرده يه تيکه چوب پوسيده داره تو دستگاه شور آواز مي خونه. اونقدر سعي کرد طبيعي به نظر برسه که حتي به يادداشت روي در يخچال هم اعتنايي نکرد که روش نوشته شده بود سرويس پست يخچالز اکسپرس به دليل ارتقاي سيستم موقتا غير فعال مي باشد. بطري رو گذاشت سر جاش و همچنان بي اعتنا داشت بر مي گشت که اين بار صدا رو از سمت چپش شنيد:
باغبانا ز خزان بي خبرت مي بينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد ...
اين بار مطمئن شد که خودشه. صندوق چوبي قديمي که توش چاي نگه مي داشت. با خودش گفت عجب، پس جز صداي جير جير درش، آواز هم بلده!
آره جوون! آواز رو از مرحوم فخرالدوله ياد گرفتم. پدربزرگ پدربزرگت. صداي خوبي داشت. تو همه مدتي که داشت منو مي ساخت آواز هم مي خوند. من با آواز عجين شدم.
فخرالدوله؟ عجب، پس پدربزرگ پدربزرگ من نجار بوده...
نه جوون، عطاري داشت. اون موقع مث حالا نبود که اگه ميخ رفت تو پاي راستت ببري متخصص ميخ درآوردن از پاي راست درش بياره. هر کي هر کاري داشت خودش آستين بالا مي زد. عطاري داشت. منو هم بره عطاريش ساخت. نيگا نکن که حالا حد اکثر فقط نعنا خشک داخلم نگه ميداري. اون موقع اسپرزه و لبلاب المجوس و ست الحسن و رعي الحمام حداقل چيزايي بود که داشتم. مرحوم بقلة العاطس شامي - شريک مرحوم فخرالدوله - هفته اي دو بار مي رفت صحرا و با خودش علفايي مياورد که تو اسمشون رو هم نشنيدي.
از اون پيرمردهاي پر چونه است ها! مرحوم بغلة الچي چي رو مگه شنيدم که بخوام اسم علفاي کوفتيش رو شنيده باشم؟
بغلة نه، بقلة! بقلة العاطس شامي. علف کوفتي هم نمي آورد. خودش و علفاش چشم و چراغ آبادي بودن. حالا وقت اين حرفا نيست. ميخوام بهت بگم مراقب باش. اين يارو کيه که وقتي آب ميخوري مياد سراغت؟
حوصله پيرمرداي هاف هافوي فضول رو ندارم. حوصله اون مردک دريخچالي رو هم ندارم. برين به جهنم!
بدون اينکه جواب سوال صندوق رو بده برگشت طرف اتاقش. دم در اتاقش که رسيد، همون صداي آواز خفه و بم رو شنيد که دستگاه عوض کرده بود:
فريــب جهان قصــه روشـن اســـت
ببين تا چه زايد، شب آبستن است...