کاش اون وبلاگ يواشکيم رو پاک نکرده بودم.
اينکه فکر مي کني بالاخره با دنيات به تفاهم رسيدی، ولي مي بيني که بقيه مي تونن يه عالم انرژي منفي خالي کنن تو وجودت، يعني اينکه هنوز کاملا با دنيات به تفاهم نرسيدی. يه کوچولو ديگه مونده. درست ميشه.
ولي واقعا خيلي بده که آدماي دور و برت مسووليت خودشون رو قبول نکنن و بخوان بندازن گردن تو. انگاری که وقتي زهر وجودشون رو تو دل تو خالي مي کنن خودشون راحت مي شن. های ندا! تو خوب مي فهمي من چي ميگم، نه؟ مي دونين چکار کردم؟ رفتم تو اتاق پذيرايي، بخاری رو روشن کردم، چراغا رو خاموش کردم و زير ميز ناهارخوری گرفتم خوابيدم. هيشکي پيدام نکرد. مي شنيدم که بچه ها و مامان بابا سراغم رو مي گيرن. چند بار هم تلفن زنگ زد و با من کار داشتن. هر چي صدام کردن جواب ندادم. تو اتاق پذيرايي هم دنبالم اومدن ولي پيدام نکردن. اتاق سرد بود و پاهام نزديک بخاری بود. تو تاريکي واسه خودم دراز کشيده بودم زير ميز و از لرزهای ناگهاني اي که تنم رو مي گرفت، و گرمای مطبوعي که از بخاري ميومد لذت مي بردم. ياد خيلي بچگيام افتادم. حدود 3-4 سالم بود. مامان مث همين الان ميرفت سر کار و همه روز من تو اين خلاصه مي شد که منتظر بمونم تا از اداره برگرده. وقتي مامان نبود خونه خيلي خالي بود. وقتي ميومد هم بايد به کلي کار مي رسيد. شب که مي شد هنوز مامان تو آشپزخونه کار داشت. بالشم رو بر مي داشتم و ميذاشتم وسط لنگه در آشپزخونه. همونجا دراز مي کشيدم و همونجوری که مامان رو نگاه مي کردم مي خوابيدم. واقعا لذت بخش بود. امشب هم که رفتم زير ميز ناهارخوری خوابيدم يه همچين احساسي داشتم. کاش بتونم براي خودم يه خونه بخرم که زير يه ميز ناهارخوري درست شده باشه، با يه بخاري روشن کنارش.