دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱

از يک مکالمه تلفني:
" دور هم جمع مي شيم و مي گيم و مي خنديم، و دور هم جمع نمي شيم مگه براي قهقهه زدن و تو سر و کله هم زدن، و وقتي که يکي مون دلش بگيره مي خزه کنج اتاقش و در رو قفل مي کنه... شايد که اين مرده ريگ همون ادب شرقي باشه، که ديگه با دنياي امروزمون نمي خونه. ما دو زانو مي شينيم، ولي بهمون ميگن که دو زانو نشستن براي پاهامون خوب نيست، و ديگه نه چينه می سازيم و نه درو مي کنيم که بتونيم دو زانو بشينيم... "