اون بخاري رو گذاشتيم واسه خودش روشن باشه. اومديم نشستيم پاي پنجره، هموني که ازش کوهها پيدان. دوتايي داريم آوازاي سنگي مي خونيم، گرچه با عربده هاي اين غول بيابوني صداي من به جايي نمي رسه. قرار هم گذاشتيم يه گله گراز بياريم رو پشت بوم ول کنيم. نميدونم چرا فکر مي کرد که اينجا نبايد از گراز حرف زده بشه. ديگه انگشتامون رو هم نمي شمريم. مي دونيم که همه شون سر جاشون هستن. همه ي همه شون. کلا همه چی سر جاشه...