پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۱

مث اغلب شبا تو اتاق خواهر وسطيم پای تلويزيون نشسته بوديم و داشتيم گپ مي زديم که از تو راهرو صداي پا شنيديم. بين من و خواهر وسطيم يه بازی هست که يه همچين مواقعي - که داريم حرف مي زنيم و يکي مياد - تو هر وضعيتي که باشيم خودمون رو به خواب مي زنيم. حتي اگه وسط راهرو ايستاده باشيم هم همونجور ايستاده چشامون رو مي بنديم و خر و پف مي کنيم. اين بار هم تا صدای پا رو از تو راهرو شنيديم، من رو تخت و اون رو صندلي خودمون رو به خواب زديم. بعد از يه مدت شنيدم که آروم داره ميگه: "پاشو کسي نيست". چشامو باز کردم و ديدم مامان داره تو کمد دنبال يه چيزی ميگرده. آروم ازش پرسيدم: "چي ميگي کسي نيست؟ پس اين مامان چيه اينجا"؟ و اون با قيافه حق به جانب توضيح داد: "آخه مامان با من قهره. باهام حرف نمي زنه"!
مي دونين؟ فکر مي کنم زمونه خيلي عوض شده. بچه هاي زمان ما اصلا اينجوري نبودن!