ما چهارتا - من و سه تا خواهرام - همچي بفهمي نفهمي يه خورده آدمای خشني هستيم. منظورم اينه که مثلا رسممون اينه که اگه شب موقع خواب ببينيم يکي از اون سه تا رو تختمون خوابيده، بايد بريم لبه تخت وايسيم و دوپايي بپريم روش که پا شه و بره سر جای خودش بخوابه، يا اينکه اگه مي خوايم تلويزيون نگاه کنيم و سر کانال اختلاف داريم، کني ( اسم کنترل تلويزيونمونه ) رو بايد با مشت و لگد از هم بگيريم، و گرنه اگه همه بخوايم يه کانال رو نگاه کنيم اصلا حال نميده و اغلب يه همچين مواقعي تلويزيون رو خاموش مي کنيم و ميريم پي کارمون. ( حالا که دارم اينو ميگم بگم که معمولا ائتلافها هم از پای همين تلويزيون شروع مي شه. به نفعمونه که حد اقل يه متحد داشته باشيم که يکيمون دستاي صاب کنترل رو بگيره و اون يکي از دستش بکشه بيرون. اين ائتلاف معمولا تا آخر هر برنامه تلويزيون پايدار مي مونه مگه اينکه يکي زنگ بزنه و سر اينکه کي تلفن رو جواب بده دعوا بشه). اينا رو واسه اين گفتم که بگم به تازگي با يه خونواده ای فاميل شديم که به نظر مي رسه خيلي طبع ملايمي داشته باشن. البته فاميل خيلي نزديک هم نه، از اينا که سالي يکي دو بار بيشتر همديگرو نمي بينيم. ديروز اين خونواده محترم مهمونمون بودن. ما تا جاي ممکن سعي کرديم بچه هاي مودبي باشيم و فقط تو آشپزخونه همديگرو کتک بزنيم. همه چي به خوبي و خوشي پيش رفت تا جايي که موقع خدافظي، همه دم در کوچه ايستاده بوديم و مادر عروس خانوم که تو ماشين نشسته بود کف دستش رو ماچ کرد و با فوت فرستاد طرف ما. من که به عمرم همچين حرکتي نديده بودم با تعجب برگشتم طرف بچه ها که ببينم منظور از اين حرکت چي بوده، که ديدم سه تايي از زور خنده دلشون رو گرفتن و دارن رو زمين غلت مي زنن و ريسه مي رن. مامان طفلک که سعي مي کرد لبخندش رو حفظ کنه دندوناش رو رو هم فشار مي داد و با بلند ترين صداي خفه اي که مي تونست مي گفت: "وحشيها! لا اقل جلوي خودش نخندين! برين تو آبروم رو بردين! حالا نميگه اينا چي هستن که من تربيت کردم؟"
طفلي مامان. واقعا دست ما نبود. طاقت یه همچین رفتار غریبی رو نداشتیم. بايد حتما از دلش در بياريم.