شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱


ساعت سه و نیم شب شنبه است
تــاکـسی تلفـــون دم در بـنده است
با پــویا و ســروش می ریم فـرودگاه
یــه جــوراب نــدارم مثــال گــاه گــاه
از "منگ" رد شــده، بنــده "مـنـاگم"
بــــــــــــدوّم بــــــرم تــــوی بــلاگــم
بــد بــختـی مـن یـکــی دوتـا نـیست
این لنگـه جوراب هم که سیا نیست
حـالم کـه بــود خـیـلـی پـریــــــشان
کــاش بـریــم بجاش طرفـای کاشان

این شعر رو نسیم عزیز تو کامنت ها نوشتن که وصف حال بنده است، چند دقیقه قبل از سفر! فقط چون نسیم تو بلاد کفر زندگی می کنه و نمی تونه فارسی بنویسه، من فارسیش رو اینجا باز نویسی کردم. آقای عالیجناب هم یه بحر طویل نوشتن که برق از چشای ما پرونده اساسی! آقا تا ته همه چی ما رو خبر داره، بعد میگه با هم آشنا نیستیم! با این حساب به قول رفقا من هم ژله پشمالوی دریایی هستم! بقیه دوستان هم از امروز منتظر افاضات ما در صنوق کامنتهایشان باشند که برگشته ایم برگشتنی!