سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۱

صب کلّه سحر از خونه زدم بيرون. ناهار نخوردم. برنامه کوه شب رو کنسل کردم که به کارهام برسم و تا همين الان که از ده شب هم گذشته بيرون بودم. خونه که رسيدم يادم اومده که امروز آخرين مهلت حذف W بوده و بايد پردازش تصوير رو - که محض رضاي خدا يه جلسه هم سر کلاسش نبودم - حذف مي کردم. علاوه بر اون دو جاي ديگه هم بايد مي رفتم که نرسيدم.
از همه بدتر... حالا که رسيدم خونه مي بينم شام تموم شده و تو يخچال هم هيچي پيدا نکردم که بلد باشم بخورم. تلفن هم اشغاله. اتاقم درهم برهمه. کتابهام رو تو ماشين - که الان تو حياطه - جا گذاشتم. همه خوابيدن. من مي خوام برم خودم رو بکشم.

خداحافظ دنياي بي رحم
خداحافظ همه شما مردمان
من امروز شما را ترک خواهم کرد
چيزي وجود ندارد که بتوانيد بگوييد
که مرا منصرف کنيد
خداحافظ.
(راستي، آيا يک کنسرو ماهي تن داريد؟
به خوراک لوبيا هم قانع هستم
ممکن است پردازش تصوير را جاي من امتحان دهيد؟
کتابهايم... کتابهايم در ماشين جا مانده اند و هوا سرد است.
ممکن است لطف کنيد و برايم بياوريد؟
آن وقت درباره خداحافظي فکر خواهم کرد.
قول مي دهم. به خدا.)