خيلي سال پيش، وقتي تقريبا سه چهار ساله بودم يه ماشين اسباب بازي کوچولوي بنفش داشتم. قشنگ يادمه. از اين ماشين هاي فلزي کوچيک که نه درشون باز مي شه، نه عقب بکشيشون راه ميرن، نه بوق مي زنن، نه هيچي. ولي ماشين خوشگلي بود. الان فکر مي کنم آلفا رومئو يا يه چيزي تو اين مايه ها بود. مثل بقيه اسباب بازيهام جاي معيني نداشت. هيچوقت هم به عمد نمي رفتم سراغش که باهاش بازي کنم. بعضي روزها يهو يه جاي خونه پيداش مي کردم و مدتي سرگرم مي شدم و همونجا ولش مي کردم و حواسم به يه چيز ديگه جلب مي شد، تا دفعه بعد که تصادفا يه جاي ديگه خونه پيداش کنم. يادمه يه دفعه که پشت پرده اتاق پذيرايي بودم و حواسم به مگس هاي مرده پشت شيشه بود و همينجوري واسه خودم الکي خوش بودم اون رو اونجا ديدم. تو اون لحظه زياد اهميتي برام نداشت و حتي بهش دست نزدم و همچنان واسه خودم با چيزاي ديگه سرگرم بودم. يکي دو روز بعدش يهو يه جاي ديگه خونه ديدمش. اون تصوير ماشين کوچولوي بنفش پشت پرده اتاق پذيرايي تو يادم مونده بود. همينجوري که گرفته بودمش دستم دوباره رفتم همونجا و ديدم دهه! يکي ديگه هم اونجاست! برام خيلي جالب بود. راستش اصلا تعجب نکردم، فقط خوشحال بودم که دو تا ماشين کوچولوي بنفش دارم. عصر که مامان از اداره برگشت نشونش دادم و گفتم "ببين چي پيدا کردم! يکي ديگه هم اونجا پشت پرده ها بود"!
مامان انگار که بعد از مدتها چيز آشنايي ديده باشه گفت: "اه! اينا! يادشون بخير... دوازده تا ازشون داشتي... دو سال پيش خاله فلاني برات آورده بود.... ده تا ديگه شون رو گم کردي"!
و من احمق هميشه فکر کرده بودم همه شون فقط يکي هستن که از جاهاي مختلف سر در مياره!