چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱

بالاخره آب ريزش بيني من با 5 تا پني سیلين و قرصهای جورواجور حل شد. ببينم شما هم وقتي قراره آمپول بزنين مث من مي شين؟ من وقتي پرستار رو مي بينم که آمپول به دست طرفم مياد خنده ام شروع مي شه، و وقي تزريق شروع مي شه تقريبا خودم رو نيشگون مي گيرم که قهقهه ام نريزه بيرون. از زور خنده پيچ و تاب مي خورم و همينجوري که اشک از چشام سرازيره فقط سعي مي کنم صداي خنده ام در نياد. روم رو مي کنم اون طرف و حالا نخند کي بخند. بدبختي اينجاست که وقتي مي خندم عضلاتم سفت مي شه، اونوقت هي خانم پرستار مي گه "آقا لطفا شل کنين"، و دیگه از زور خنده شکلک در میارم. نمي دونم بخاطر همين بود يا ناشي بودن خانم پرستار که اولين آمپول وسطش گير کرد و يواش يواش خنده من از زور درد محو شد. خانم پرستار دو دستي ته سرنگ رو فشار مي داد ولي ظاهرا توي سوزن يه چيزي - يه ذره گرد حل نشده پني سيلين - گير کرده بود. فشار دادن ته سرنگ با دودست از طرف خانم پرستار همانا و خالي شدن يکباره اون همه پني سيلين همان. چشمتون روز بد نبينه. همه راه با شيش کيلو پرتقال و ليمو شيرين لنگ لنگون برگشتم خونه. هنوز هم مجبورم يک وري رو صندلي بشينم. اينا مهم نيست، از الان عزاي فردا رو گرفتم که دوباره همون آشه و همون کاسه...