پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

از میون مزرعه داری و پرورش اسب و جازیست شدن و ماهی فروشی و سیستم پروگرامر بودن و راهنمای تورهای قطبی و درس دادن، بعد این همه سال میل به کار و اشتغالی برای آدمی باقی نمی مونه.
از میون همه کارهایی که دیگه دوستشون ندارم، یکی هست که هر از گاهی خردک شرری تو دلم درست می کنه. اینکه دورو بر نینوا و اورشلیم پیامبر پاره وقت بشم، حدودای زمان داوود و سلیمان. به نظرم کار با یهوه باید از غریق نجات بودن تو سواحل هاوایی هم مفرح تر باشه.


Woke up and for the first time the animals were gone
It's left this house empty now, not sure if I belong
Yesterday you asked me to write you a pleasant song
I'll do my best now, but you've been gone for so long.