"بالای تختش یک چارپایهی کوچک بود با یک لیوان گلی و یک بشقاب کوچک که در آن چند شلیل دُرُسته بود و یک شلیل نیم خودرهی کرمو. به شلیل نیمخورده نگاه کردم و به هستهی شلیل. این، به راستی وحشتناک بود. هستهی شلیل،از پهلو باز شده بود و مقدار زیادی تخم سفید کرم از آن شکاف، بیرون ریخته بود، و چند کرم کوچک سفید نیز در آن میلولیدند ...
مغزم تیر کشید و درد به چشمهایم ریخت؛ و تنها در این لحظه بود بود که بُغضم شکست و اشکم بیرون ریخت. در این لحظه بود که دانستم او برای یافتن هستهی سالم، ناامیدانه تلاش کرده بود."
نادر ابراهیمی - کرم شلیل