Saturday, November 08, 2008

یک شـب آتـش در نـیـستانی فتـــــاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شـعله تـا مشـغول کـار خـویـش شـد
هـر نـی‌ای شـمع مـزار خـویـش شـد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست
مـر تـورا زیـن سوختن مطلوب چیست
گـفـت آتـش بـی سـبب نـفـروخـــتم
دعـوی بـی مـعـنـیـت را ســـــوخـتم
زان کـه مـی گفتی نـی‌ام با صد نمود
هـمـچـنــان در بند خود بــودی که بود
بـا چـنـیـن دعــوی چـرا ای کـم عـیار
بـرگ خــود مـی سـاختی هر نو بهـار
مــرد را دردی اگـر باشد خوش است
درد بــی دردی عـلاجـش آتـش است

دوستان مسبوقند که داستان از اونجا شروع می‌شه که یک شب آتش در نیستانی فتاد. تا اینجا همه نقل قول ها یکیه. از اونجا به بعد دوستان اهل قلم - که مرقومات خامه جناب مجذوب تبریزی رو خونده‌ان - با اهل دل - که آواز جناب شوالیه نیوشیده‌اند - اختلاف نظر پیدا می کنن و چه برسه به الباقی که این حقیر جزوش باشه. داستانی که من از مادربزرگ مرحومم شنیده‌ام و اون خودش می‌گفت که تو بچگی از عمه‌اش که سوار اسب از اون ور نهر میومده و دامن‌های چین و واچین می‌پوشیده شنیده اینه که یه شب نی از خواب پا می‌شه و می‌بینه ای دل غافل! چه نشسته ای که آتیش زده به همه جونت. نی که اهل ادب و گفتمان بوده از فطری ترین خصلتش که همانا دمیدن باشه استفاده نمی‌کنه و می‌گه اون وقت من چه فرقی با این غول وحشی دارم که غریزه افسارش رو به چنگ گرفته و هر جا بخواد می‌کشدش. بجای اینکه بدمه و هوف بکنه و پوف بکنه و آتیشو خاموش بکنه سلامی می‌کنه و تعارفی، و میخواد بگه که بفرمایین دم در بده که می‌بینه همین الانش طرف تا توی اتاق خواب اومده. می‌گه به به آقای آتیش! پارسال دوست امسال آشنا! ممکنه بفرمایین این آشوب چیست؟ که در جواب آتیش میگه دعوی بی معنیت را سوختم، زان که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود! نی در جوب می‌گه پس انتظار داشتین بگم جلبک هستم؟ خوب نی هستم دیگه! مگه دروغ می‌گفتم؟ اگه هم می‌خواستم با صد نمود بگم که می‌گفتم بامبو، نمی‌گفتم نی! حالا اصلا گیرم که با صد نمود گفته باشم. جای کسی رو تنگ کرده ام یا آسیبی به کسی رسونده ام که شما در نقش مدعی العموم ظاهر شدین؟ آتیش هم که کلا اهل منطق نبوده می‌گه که خلاصه من نمی‌دونم، به خاطر خودته که دارم می‌سوزونمت. نی تو دلش میگه آره ارواح عمه‌ات خیال هم نمی‌کنم که شب هم آتیش زدی که رنگ و نورت پر جلا تر به نظر برسه تو چش مردم، وگرنه چرا که تو روز پیدات نشد بدبخت عقده‌ای؟ بجای گفتن این با لبخند می‌پرسه عجب! برای خودم؟ چطور؟ آتیش هم جواب می‌ده که درد بی دردی علاجش آتش است. مادربزرگم می‌گفت که عمه‌اش تعریف می‌کرده که نی یه جوابی داده ولی صدای جلز و ولزش نذاشته خوب بفهمن چی می‌گه، ولی یه چیزی بوده تو مایه‌های اینکه تف تو صورت هر چی سوپر ایگوی سادیستیکه. خلاصه‌اش این که نی جزغاله شد و کسی نفهمید که درسش رو گرفت یا نه. قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌ش نرسید.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''