دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷
میگم خلاصه اش که این. سرش رو بالا نمیاره. گیلاسش رو کج کرده و میچرخونه و یه قطره رو روی دیوارهاش میغلتونه. پیشخدمت جوون بیرون میاد و بشقابهای کثیف روی میز کناری رو روی هم میچینه و روی هم میذاره تو سینی و دوباره برمیگرده تو. از اونور شمشادها، از توی خیابون یه ماشین رد میشه و صدای بمش ته خیابون پهن خلوت گم میشه. نور چراغهای ماشین برای یه لحظه پیادهروی بیرون کافه رو روشن میکنه و من میبینم که روی صندلی طرف شمشادها چند تا تار عنکبوت هست. بطری کنیاک رو بر میداره و دوباره گیلاسش رو پر میکنه. گیلاس من هنوز خالی نشده. تا حالا ندیده ام جز کنیاک چیز دیگهای سفارش بده. خنکای شب پاییز مجبورم کرده ژاکتم رو با خودم بیارم و حالا سفت تر دور خودم میپیچمش. میپرسم تو چی اوزیماندیاس؟ تو حرف نمیزنی؟ میگه من که حرفی ندارم. میگم من برم. سرش رو تکون میده که آره. پول کافه رو رو میز میذارم و راه میفتم. میدونم که داره کنیاکش رو تو گیلاسش میچرخونه. همونطور که میدونم وقتی گفت حرفی نداره دروغ میگفت.