خواب میبینم. هر سه داریم میمیریم. من و مادرم و پدرم. پدرم دوباره جوان شده. مثل آن روز ها که قامت بلندش استوار و به اندام بود و جمعه ها فوتبال بازی میکرد و موهای سیاهش بی نشان بود از گرد پیری. مثل همان موقع که به جای کت و شلوار، کاپشن خوش رنگ خوش دوختی بر تن میکرد و عینک با شیشه های بزرگ به چشم میزد و ورقهای جزوههایش هنوز در کمد ها پخش و پلا بودند و من گاهی بی هیچ دلیل پاره شان میکردم. مثل آن وقت ها که هنوز گاهی سرودهای کوهستان میخواند و در حیاط آدم برفی میساخت.
مادرم هم جوان شده. با گیسوان سیاه و چهره ای پر از انرژی. مثل همان وقتها که من ساعتها پابرهنه در حیاط منتظرش بودم که از اداره بیاید و روز من شروع شود، یا مثل وقتی که کف آشپزخانه مان موکت سبزی داشت که من بالشم را بر رویش می گذاشتم تا وقت خوابیدن مادرم آخرین چیزی باشد که دیده ام. مثل همان موقع که جمعه ها با صدای نوارهای دهه هفتادش از خواب بیدار میشدم که از رویای بعد از جنگ میگفتند و شعاع آفتاب درخشندگی خانه مان را که مادرم سرشار از زندگی و نشاطش کرده بود دو چندان میکرد. مثل همان موقع که به دلیلی به خانه دیگری رفته بودیم و آه چندانی در بساط نبود و گاهی از جایی که نمیدانستم کجاست و به نظرم براق ترین مغازه دنیا میآمد برایم ماشینهایی به کوچکی دو بند انگشت می خرید.
خودم هم کوچک شده بودم. آنقدر که باز هم پدر و مادرم به نظرم بزرگترین آدمها بودند و وقتی در میانشان راه میرفتم می بایست سریع گام بر میداشتم و کافی بود همچنان که دو دستم را از دو سو گرفته اند زانوانم را قدری خم کنم تا در دستهایشان تاب بخورم، و چنان خاطری سبک داشتم که شوق با هم بودنمان اندوه جاده دلگیری را که بر آن بودیم از خاطرم پنهان میکرد. هر سه جوان شده بودیم دوباره، و بر جاده ای دلگیر میرفتیم که بمیریم. هر سه چه سرشار از نشاط و زندگی.