دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

رخوتمان از کاهلی نیست. خیال تازه کردن جگر داریم، نه سودای ماندن تا ماه دگر. داده‌ایم کارگاه لشی‌گیری زه نو برای‌مان بتابد. تا برسد پای‌افزارمان را هم پینه کرده‌ایم، تاول پامان هم از هُرمش افتاده. وقتش که رسید، علی‌الطلوع به کوه و کمر می‌زنیم باز. با این باطن ناراست و ظاهر ناصاف که سهم‌مان از دنیاست، طریق راست و زمین صافتان ما را گران می‌آید. کوهستان همه نیرنگ است و حقه و دام و دره که حواست اگر شش دانگ نباشد مغزت توی دهانت است. احساس راحتی خانه می‌کنیم آنجا. یا از دو فرسخی رد شکار را می‌گیری و پیکانت را به قلبش می‌نشانی که خون فواره کند، یا که بی صدا و خبر از صخره‌ای پشت سر چنان نرم و سنگین بر شانه ات می‌پرد که گردنت در جا بشکند. راه میان ندارد. خوش داریم که تکلیفمان معلوم است. با نشخوار خوشی همین خیال‌هاست که پای در آب خنک آبادی‌تان گذاشته‌ایم و منتظر که زه تابیده‌مان برسد، و الا ما را چه به زمین و شخم و سودای نان و غله زمستان؟