اوزیماندیاس میگفت قبل از این که با من آشنا بشه تو یه خونهای زندگی میکرده که از پشتش یه نهری رد میشده.
گاهی که حرفاش رو زیادی تو دلش نگه میداشته، یا شبایی که مست میکرده، صب که پا میشده میدیده که بالشش خیس حرفای مچاله شدهایه که تو خواب از زخمهای نوک انگشتاش ریختن رو بالشش.
قبل از اینکه بتونه ببینه حرفا چی بودن، تو گرگ و میش دم صب همه رو جمع میکرده و میبرده تو نهر پشت خونه اش خالی میکرده. اونوقت انگار که نه انگار.
اینا رو که میگفت یاد اون نهری افتادم که مرغابیها توش شنا میکردن و هر وقت میرسیدم بهش هواش مث دم غروب بود. چقدر دور به نظر میرسه.