Friday, January 25, 2008

از خوشیهای توصیف ناپذیر دنیا، یکی وقتیه که بالاخره با هزار زحمت و عرق ریختن تکه کاهویی رو که از ساندویچ ناهار لای دندونات گیر کرده و سه ساعت و چهل دقیقه عذابت داده در آوردی و بین انگشتات گرفتی و فاتحانه نگاهش می کنی و پوزخند می زنی که هاه! ای موجود پست پلشت، ای وجود حقیری که عرض خود بردی و زحمت ما داشتی، خیال کرده بودی می تونی در برابر اراده من مقاومت کنی؟ و بعد از اینکه با ناخن انگشت شست روی نوک انگشت سبابه حلاجی اش کردی، طبق عادت مالوف جنگجویان اصیل قربانیت رو ببلعی و بعد هر چند ثانیه یک بار با زبونت سنگر خالی شده دشمن سخت جانت رو بررسی کنی و از اینکه ببینی هیچ زائده اضافی نوک زبونت رو نمی خراشه لذت ببری و غرق شعف و غرور بشی.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''