اتوبوسی که هر نیم ساعت یه بار میاد آروم آروم از راه میرسه. توقف می کنه، در رو باز می کنه و مسافرا پیاده میشن و خیل آدمای یخ زده ای که تو ایستگاه منتظر بودن سوار می شن. اتوبوس در رو می بنده. چند ثانیه پشت چراغ قرمز منتظر میشه و سلانه سلانه راه میفته. همه اینا رو وقتی که زنک صندوقدار داشت دنبال خودکارش می گشت که صورت حساب رو امضا کنم، از پشت شیشه سوپرمارکت دیدم.