بانو!
آن نهال یاسی که بیرونش گذاشتید به هوایی که تا زمستان چکه سقف را شره نکرده وقت بنایی است و گلدان مزاحم جلوی دست و پایتان، از سرمای چله ریشه اش خشکید. دیدیدش و گفتید خوب که به گلدان رفتنی دل نبسته بودم که شکستنش دلم را بشکند. شاخه اش اگر شکست اما، نه از تقدیر که از تگرگی بود که به جای بارانی بر سرش ریخت که رهایش کرده بودید به امان رحمتش. کنج خانه تان اگر می ماند درختچه یاسی شده بود برای خودش. غروب که می شد عطرش را ول می کرد تا همه کنج خانه نم گرفته تان بپیچد و دل تان تازه شود.
گلدانش را اما نگه دارید. بهار که شد بنفشه بکارید، لب حوض بگذارید. چشم تان را نوازش می دهد، پیش از خزان هم زحمت کم می کند تا وقت بنایی جلوی دست و پایتان نباشد. شاخه قبلی اگر شکست، به فدای چشم مستتان. حیف است خانه تان که بی رنگ بماند.