سه‌شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۶

از پنجره آزمایشگاه، یه کارگاه ساختمونی پیداست.
صبایی که هوا بارونیه میشینم مات و مبهوت کارگرا رو نگاه می کنم که چطوری اون ماشینها رو میرونن و چطور لودر به اون گندگی رو طوری حرکت میدن که انگار دارن با انگشتهای دست خودشون بازی می کنن. راننده های جرثقیل که اون بالای بالا تو یه کابین نشستن و باد تکونشون میده و چنان سطلهای عظیم سیمان رو از اینور میذارن اونور که انگار دارن سوزن نخ می کنن.
به همه اون کارگرهای ساختمونی که کلاه ایمنی دارن و با خاک بازی می کنن و ساعتی هم سی و خورده ای دلار میگیرن و تو سرما قهوه می خورن و هر شب هم که دارن برمیگردن خونه نتیجه کارشون رو با چشم می بینن و مجبور هم نیستن بشینن مقاله های بی خاصیت بخونن حسودیم میشه.


عمله های جاده فلوریدا

دارم یه جاده می‌سازم
تا ماشینا از روش رد شن
دارم یه جاده می‌سازم
میون نخلا
تا روشنی و تمدن
از روش رد شه

دارم یه جاده می‌سازم
واسه سفیدپوستای پاتال خرپول
تا با ماشینای گنده‌شون از روش رد شن و
منو این‌جا قال بذارن

اینو خوب می‌دونم
که یه جاده به نفع همه‌س
سفیدپوستا سوار ماشیناشون میشن
منم سوار شدن اونا رو تموشا می‌کنم
تا حالا هیچ وخ ندیده بودم
یکی به این خوشگلی ماشین برونه
آی رفقا
منو باشین
دارم یه جاده می‌سازم.

langston hughes