Sunday, August 05, 2007

گویند ابراهیم ادهم چون رخت سفر بستی تنها پای به راه کردی و پروای همسفر کردی تا مگر مماشات کاهل گامش کند مکند و همنشینی جاهل خاطرش را تند. روزی در بیابان می رفت، تنها چونان که عادت مالوفش بود. فرسخی مانده به منزل نخست از دور سایه درویشی دید سپید جامه که چالاک و سبک گام بر می داشت چنان که ابراهیم را حیرت آمد. با خود اندیشه کرد که مگر دعوتش دهم به راه که همسفری چالاک است و با وی راه کوتاه آید. پس دمی دیگر اندیشید که مگر مصاحبتش غبار خاطر نشاند و بار بیفزاید و همسفری را نشاید. پس دوباره نگریست و بگفت که چنین چالاک بار خاطر اگر داشتی گامش کند آمدی و قامتش استوار نگشتی مگر که دعوتش فرستم که نیک همسفری است. همچنان با خود می گفت و اندیشه دعوت درویش می کرد و رد نظر خویش تا درویش را دید که از راه بایستاد و نظر در پی افکند و گفت یا ابراهیم! پیش از آنکه منت دعوت بر من نهی نخواهی که از احوالم جویی تا مگر مرا میل همسفر شدن تو نباشد؟
گویند که چون ابراهیم از حیرت در آمد، درویش دیری بود که شده بود.

 

|

''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''