امروز که رفته بودم استخر و به دستور دکتر فقط داشتم توی آب راه میرفتم یاد یه چیزی افتادم. یک بار که تهران با رفقا رفته بودیم استخر (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) بعد یه مدت حوصله مون سر رفت و برای افزودن به حجم مفرح قضیه تصمیم گرفتیم توی آب مسابقه پیاده روی بذاریم. تقریبا همه جمعیت استخر محدود می شد به ما. یه لاین برای خودمون گرفتیم و هر کی سعی می کرد با شلنگ تخته انداختن خودش رو از بقیه جلو بندازه. با اون وضعیت اسلوموشن حرکت توی آب داشتیم برای خودمون کلی تفریح میکردیم که یکی نمی دونم از کجا اومد بهمون گیر داد که این کار رو نکنین. پرسیدیم خطرناکه؟ گفت نه. گفتیم مزاحم کسی هستیم؟ گفت نه. گفتیم پس چی؟ گفت نمیشه آدم هر کاری که دلش بخواد بکنه که! آدم باید مسوولیت بپذیره.
گمونم به خاطر اصل تداعی معانی بر اساس مشابهت بود که یاد این یکی خاطره افتادم، که یه بار زمان جوونیا تو تجریش منتظر تاکسی ایستاده بودیم که بریم دانشگاه. پنج نفر تو صف درکه ایستاده بودیم و برعکس صف ولنجک هیچ ماشینی نبود. یه عمو پیری تو پیکان زمان نادرشاهش نشسته بود و با لنگ داشت فرمون ماشینش رو میمالید. رفتیم بهش گفتیم عمو پیری، ما رو میبری درکه؟ گفت سوار شین. پنج تایی سوار شدیم ولی یارو همینجوری نشسته بود. بهش گفتیم صندوق هم میخوای سوار کنی؟ با اکراه و رو ترش کردن راه افتاد. وسط راه گفت اگه میدونستم پنج نفرین سوارتون نمی کردم. گفتیم چرا عمو پیری؟ گفت همینجوری فوری که نمیشه! آدم باید یه خورده منتظر باشه، سختی بکشه، بعد سوار تاکسی بشه.
افسوس که اهل پرچونگی نیستم، وگرنه چه مشقت ها که بر این خامه نمی رفت با تحلیل این خاطرات. میخواستم مشت نمونه خروار بیارم و بگم این نتیجه تربیت و نتیجه اعتقادیه که فت و فراوون تو مغزمون کردن. خیلی از چیزا رو که از خیلی آدما میشنوم که "زشته"، "نمی شه"، "زندگی مسوولیت داره"، "نباید این کارو کرد"، یاد یاروی تو استخر و عمو پیری تو تاکسیش میفتم و به طرف میگم "البته، شما حق دارین" و تو دلم بهش میخندم. می گم، اگه اهل قلمفرسایی بودم همه اینا رو میگفتم؛ ولی حالا کلاس تعطیله. بپرین برین تو کوچه فوتبال بازی کنین. دروازه ها رو کجا گذاشتین؟