چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

تا ساعت دو و نیم نصفه شب بیدار موندم که دقیقه آخر تو eBay برم bid بزنم.
یه کپچر کارت پی سی ام سی آی ای، با یه دوربین نخودی نه ولت بی سیم.
که ببندم به بادبادک بفرستم هوا و ببینم خونه ام از اون بالا چه شکلیه.
دارم عدس پلو درست میکنم و زیبا شیرازی مرحمتی جناب رامین داره میخونه: امشب دلا دیوانه ام.... دیوانه کاشانه ام...
فکر می کنم که خونه من همینجاست. همین آپارتمان نقلی خیابون سدار که توش بوی پیاز و کره ای که داره با عدس پلو میپزه پیچیده و من دوستش دارم. دور و برم رو که نگاه می کنم میبینم تقریبا همه چیزش این خونه رو با پول خودم جور کرده ام. وقتی به یکی از دوستام گفتم کریسمس خونه هستم، برام عجیب بود که فکر کرد منظورم ایرانه.
از وقتی آشپزی میکنم تمایلات گیاهخواریم دوباره داره زنده میشه. رفتم یه مشت آت و آشغال گیاهی گرفتم ولی بلد نیستم چه جوری درستش کنم. عوضش وقتی میخواستم سینی شام رو از تو فر در بیارم شستم رو جزغاله کردم و چون نمی دونستم چکارش کنم روش خمیردندون مالیدم. فعلا که اثر کرده.
فردا تعطیلات رسما تموم میشه و از صب باید برم سر کارم. لزومی نداره که افسوس بخورم که اگه صب مجبور نبودم برم سر کارام میتونستم برم کنار دریاچه. به هر حال اینقدر می خوابیدم که فرصت صبحونه خوردن هم نداشته باشم.
دارم جمع می کنم که برم تو رختخوابم رسوب کنم. وبلاگ استامینوفن رو باز میکنم و میبینم لزومی نداره نگران باشم که چنته این بچه یه روز خالی بشه.

یه یارو دیگه گیر داده و برای کپچر کارت بیست و سه دلار و پنجاه و یک سنت بید میزنه. بیخیالش میشم و بازی رو به حریف واگذار می کنم. به هر حال یه دوربین فسقلی هم همچی ارزون نیست. فکر کنم خونه من هم از بالا مث همه خونه های دیگه است. شب به خیر.