ساعت مث هر روز صبح زنگ مي زنه و از ميون پلکهاي نيمه باز دست هم اتاقيم رو مي بينم که مث هر روز صبح کورمال کورمال ساعت رو پيدا مي کنه و زنگش رو خاموش مي کنه. پنج دقيق بعد مث هر روز صبح بهم ميگه که پاشم وگرنه بايد از کمپ تا سايت رو پياده گز کنم.
پا مي شيم و خسته تر از هر روزدست و رويي مي شوييم و با صورتهاي پف کرده لباسهاي ايمني رو مي پوشيم و از کانکس مي زنيم بيرون. من در اوج خواب آلودگي دارم دنبال جيبم مي گردم که عينکم رو بذارم توش. رضا يهو مي ايسته و ميگه اه! چرا اينقدر سوت و کوره امروز؟
ميگم: نکنه جمعه است؟
- نه که جمعه ها خيلي تعطيله اينجا؟
+ یعني همه رفتن؟
- بذار ببينم... [ساعت موبايلشو نگاه مي کنه] اه! ساعت تو چنده؟
+ [به زور مي خونمش] دو و ده دقيقه. چطور مگه؟
- ساعت موبايل منم دو و هفت دقيقه است.
+ شايد ساعت من سه دقيقه جلو باشه.
- مساله سه دقيقه نيست. ما بايد ساعت يه ربع به شيش اينجا باشيم.
+ [چرتم پاره مي شه] ها؟ پس چرا الان اينجاييم؟
- اون ساعت پس چرا زنگ زد؟ تو ظهر که بيدار شدي براي صب تنظيمش کردي؟
+ نه! مگه تو نکردي؟
وقتي تو تاريکي داريم بر مي گرديم طرف کانکسمون، از اينکه سه ساعت وقت براي خوابيدن داريم اينقدر خوشحاليم که به بقيه چيزا فکر نمي کنيم.