یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

تا امروز فکر مي کردم اينکه آدم تا ديروقت بيرون از خونه باشه و هيچي هم نخوره و خسته و گرسنه بياد خونه و ببينه که تو خونه هم هيچي واسه خوردن پيدا نميشه، بدترين چيز دنياست.
امروز فهميدم بدترين چيز دنيا اينه که آدم قبل از اينکه بياد خونه يه نفس ده تا شيريني دانمارکي بخوره، و بعد بياد خونه و ببينه يه کيک شکلاتي خوشگل آب دهن راه بنداز تو يخچاله ولي ديگه جايي نباشه که حتي يه گاز ازش بشه خورد.

پ.ن: ولي بعد از همه اينا، شما واقعا فکر مي کنين يه غول تبتي رگ و ريشه دار ممکنه از يه همچين کيکي بگذره؟ خيال مي کنين الان واسه چي قيافه ام مث آدماي دريا زده است؟