چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳

مرا چه شده که از پس آن همه حادثه تنها نامهايي بي صورت و صورتکهايي بي نام در خاطر مانده است؟ آخر مگر نه که آنان همه کسان من بودند؟ براي گذر زمان است آيا، يا که چيزي در نهان مرا وامي دارد تا که نامها را و صورتها را گم کنم؟ توده هاي هيمه برافراشته در چهارجانبم را مي بينم که به کام شراره هاي چون کوه بلند مي روند. از پس شعله ها آنچه که مي بينم چشمان بي قرار اوست که مرا نگرانند. او که بوده که نگاهش را چنان به خاطر دارم که تو انگار که ساعتي پيش چشم از تماشايش برداشته ام و حال کوچکترين آوايي از نامش به خاطر ندارم؟ از ميان آتش پاي بيرون مي گذارم. همهمه امانم نمي دهد تا بگويم که اگر از ميان آتش بيرون آمده ام نه براي پاکيم، که براي عشق او بوده که پيش از اين هر چه سوختني بوده سوزانده. آنچه بر جاي مانده پندار که خاکستر است که مانده تا نظاره گر سوختن باشد. او را مي بينم که مي برندش چنان که گناهکاري را. نامها... نامها در گوشم طنين مي افکنند بي آنکه بدانم نام من بوده اند يا مردمان. اين طنين نامهاي بي اندام در تاريکترين نقاط ذهن من اگر که توهمند، اين صورتهاي بي نام و چشمهاي بي صورت چيستند که گاه از پس چشمان بسته ام هم مکرر از تيره به روشن و از روشن به تيره در مي آيند؟ من کدامين بودم؟ کدامين نام، کدامين تصوير؟ نوجواني را مي بينم که دست بسته در پيش پايم به خاک مي افکنند. مي خواهم فرياد برآورم که مگر چند سال دارد که بخواهد بدي کرده باشد تا که بادافره کشد؟ مارهاي شانه ام اما امانم نمي دهند. اين شيارهاي تازيانه بر بازوانم يادگار کدامين روزند؟ خانه کجا داشتم که هنوز چون صداي باران مي شنوم گرماي خانه ام را به ياد مي آورم؟ بوي نان گندم و بوي خاک از کجايند؟ دستان منند آيا که چنين پينه بسته دانه ها را بر خاک مي گذارند؟ کلبه ام را مي بينم که فرو مي ريزد. اندام ستون مي کنم تا که اندکي بکاهم شتاب فرو ريختنش را. صداي ساز برادرم را مي شنوم که دور و دور تر مي شود و کلبه فرو مي ريزد و من در دشتي که ديگر دشت من نيست ويرانه کلبه ام را تماشا مي کنم، بي آنکه دمي بر ويرانه اش بنشينم. او کيست که در زير آوار کلبه، بي نفس مانده؟ چه آشنا مي نمايد... قامتي بلند دارد و جامه مرا بر تن دارد و گريه اي فروخورده بر لب. نفس اما از جانش بيرون رفته و پرسش مرا بي پاسخ مي گذارد که بگو تا که گريه فرو خورده از چه بوده، باشد که من برايت ناتمامش نگذارم. نامها... صورتها و طنين آواها بيش از اين مجالم نمي دهند. حال و گذشته را گم کرده ام. اين امروز است آيا که در آن ايستاده ام، يا که زماني گم شده در پس اين همه حادثه؟ اين منزل کجاست؟ سقفهاي کوتاه و هواي خفه اش را خوش نمي دارم. به گم شده اي مي مانم که چشم دل بسته، دست جهل بر ديوار کشان مي کوشد تا که مگر از اين سقفهاي کوتاه و اين هواي خفه خلاصي يابد.
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
که به در کس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شکند...