شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

هواي ماشين دم کرده و خفه است. موزيک کلافه ام مي کنه. شيشه رو مي کشم پايين. هواي تازه و خنک مث سيل ميريزه تو .يادم رفته بود که داره بارون مياد. موزيک رو عوض مي کنم. صداي صاف ويگن ميريزه تو و همه جا پخش مي شه:
سر کنم اي برگ خزان
با تو قصه اي کهن...