سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۲
اگر كه غزل را گاه بسيار خوش دارم، حماسه را هميشه مي ستايم. صداي سم اسبان را، دلاوري مرزبانان را و سينه ستبر سپهسالاران را. اگر كه غزل مي سوزد و مي سازد، حماسه ناخوشي بر نمي تابد. آن گاه كه پهلوان زره و خود پولادين به تن و سر مي كند و سرخوش و لاف زن چنان كفش بر پاي مي كشد كه تو پنداري روي به مجلس بزم دارد، آن گاه كه اسب هي مي كند و روي در روي سپهسالار دشمن رجز خوان و حريف طلب افسار مي كشد و به برق شمشير چشمها خيره مي كند و به نفير پيكانش ديده ها تيره، يك تنه به سپاه و سپاه سالار مي تازد و از كشته پشته مي سازد؛ با نعره اش قالب ها تهي مي آيد و با كمندش سپهسالار دشمن به زير از تخت فرهي، و سرخوش و سروده خوان چنان به خيمه و خرگاه باز مي آيد كه گويي زاده شده تا حماسه بيافريند، همه و همه زندگي است و زندگي. در حماسه افسوس اگر هست، در لحظه است كه پهلواني نوبتش به سر مي رسد و به خون مي غلطد و شبي خيمه اش بي صداي قهقهه مي ماند، تا فردا كه گريه كودكي نويد پهلواني ديگر دهد. اندوه اگر هست تا پيش از سپيده است كه فردا روزي ديگر است و آسمان مجال تير پراني پهلواني ديگر. قصه ماتم را مي گذارند تا مام زمين به خاطر بسپرد كه از اين دست قصه ها بسيار ديده. مردمان را مجال ماتم نيست. در حماسه آنچه هست رزم است و غرور و گردنكشي، نه ماتم و اندوه و نفرين فرستادن و چاره جستن در باده كشي.