جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

غول تبتي و خواهر کوچولو در کوهپايه هاي تبت !
















پ.ن: لازمه توضيح بدم کي کيه؟؟؟
پ.پ.ن: اگه رو عکسا کليک کنين با اندازه بزرگ مي بينينشون

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱

توضيح: سه مطلب زير از ستون "شوخي با علم" نشریه "روزنامه" (روزنامه شريف) شماره صد و هفت و صد و چهار نقل شده اند.
فشار سنج و ارتفاع يک ساختمان

دانشجويي سر امتحان فيزيک به سوال زير برخورد کرد:
"چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک ساختمان را حساب کرد"؟
او جواب زير را براي اين سوال نوشت:
"يک فشار سنج (ترجيحا خراب) را از بالاي ساختمان به پايين مي اندازيم و زمان رسيدن آن را به زمين محاسبه مي کنيم (t) . با استفاده از فرمول h=1/2 at^2 + V0 t
و قرار دادن a=g=9.8 و V0=0 مي توان ارتفاع ساختمان (h) را با دقت خوبي حساب کرد". وي در ادامه نحوه اندازه گيري دقيق زمان و جزئيات ديگر را توضيح داد.
استاد درس که انتظار چنين جوابي را نداشت مساله را با همکارانش در ميان گذاشت. تصميم بر اين شد که طي يک امتحان شفاهي از دانشجو بخواهند که جواب درست سوال را پيدا کند.
دانشجو 15 دقيقه وقت داشت تا به سوال جواب دهد. او با عصبانيت کاغذ و قلمي برداشت و شروع به نوشتن کرد و توضيح داد که به دليل جوابهاي متفاوتي که در ذهن دارد بايد به نحوي آنها را مرتب کند و بدون اينکه حرف ديگري بزند 10 دقيقه تمام نوشت و بعد نوشته هايش را تحويل داد و رفت. پاسخ او چنين بود:

1- جوابي که شما مي خواهيد اين است که فشارهوا را در پايين و بالاي ساختمان حساب کرده، از روي اختلاف فشار در واحد طول ارتفاع ساختمان را حساب کنبم، ولي دقت اين روش بسيار پايين است و روشي که در امتحان نوشتم و روشهاي ديگري که در ادامه مي آيند، دقيق تر هستند.

2- فشارسنج را با طنابي از بالاي ساختمان به پايين آويزان مي کنيم تا نزديک سطح زمين برسد. اگر آنرا مانند يک پاندول با دامنه کم به نوسان درآوريم با محاسبه پريود نوسان پاندول مي توان فاصله بام ساختمان تا مرکز ثقل فشارسنج را حساب کرد.

3- فشارسنج را مانند روش قبل از بالاي ساختمان آويزان مي کنيم تا به سطح زمين مماس شود. با متر کردن طناب مصرفي مي توان ارتفاع ساختمان را محاسبه نمود.

4- در يک روز آفتابي فشارسنج را روي زمين مي گذاريم. با اندازه گيري طول سايه فشارسنج و سايه ساختمان و با معلوم بودن ارتفاع فشارسنج، جواب مساله با يک تناسب ساده حل مي شود.

5- طول فشارسنج را با خط کش اندازه مي گيريم و بعد ساختمان را با همان فشارسنج متر مي کنيم.

6- يک ستون آب به ارتفاع ساختمان درست مي کنيم و فشار آب موجود در عمق انتهايي ستون را اندازه مي گيريم. محاسبات بعدي بديهي هستند.

7- فشارسنج را مي فروشيم و با مقداري از پول بدست آمده، يک متر به اندازه کافي بلند مي خريم.

8- ولي بهترين روشي که پيشنهاد مي کنيم اين است که به سرايداري ساختمان مراجعه کنيد و از او بخواهيد در ازاي گرفتن يک فشارسنج نو، ارتفاع ساختمان را به شما بگويد.

نتيجه اخلاقي: دانشجو نمره سوال را گرفت.
نتيجه منطقي: سعي کنيد همان جوابي را که از شما مي خواهند بنويسيد، چون ممکن است به اندازه اين دوستمان خوش شانس نباشيد!
مهندس، رياضي دان و فيزيکدان

کشاورزي از يک مهندس، يک فيزيکدان و يک رياضي دان خواست تا به او راه کشيدن کوتاهترين حصار به دور بزرگترين زمين ممکن را بگويند.
مهندس حصار را به صورت يک دايره درآورد و اعلام کرد که اين کار را به نحو احسن انجام داده است.
فيزيکدان يک خط مستقيم با حصار ساخت و توضيح داد: "فرض کنيد که اين حصار به اندازه کافي طولاني باشد، در اين صورت ما نصف کره زمين را با آن محصور کرده ايم".
رياضي دان نگاه عاقل اندر سفيهي به دو نفر ديگر کرد و بعد با يک چوب، دايره اي دور خودش کشيد و گفت: "فرض کنيد که اين دايره همان حصار مورد نظر باشد و من بيرون قطعه زمين ايستاده باشم".
صداي رياضي دان

روزي دو دوست، يک مهندس و يک فيزيکدان سوار بالون شدند. پس از مدتي فهميدند که بالون، آنها را به صحرايي دوردست برده است. آنها گم شده بودند. هردو با هم شروع به فرياد زدن کردند: "آهـــــــــــــــــــــاي! ما کجـــا هستيــــــــم"؟
اين کار را چند بار تکرار کردند و بعد خسته و نااميد نشستند.
ده دقيقه بعد صدايي شنيدند که مي گفت: "اوهـــوي! شما داخل يک بالون هستيــــد".
مهندس گفت: "شرط مي بندم که اين صدا، صداي يک رياضي دان است".
فيزيکدان پرسيد: "از کجا اينقدر مطمئن هستي"؟
مهندس گفت: "چون جوابي که به سوال ما داده صد درصد درست و مطلقا بدردنخور بود" !

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱

"... فيلسوفها و عرفا در اين باره خيلي حاشيه رفته اند. به قامت آن جامه هاي سنگيني دوخته اند. فيلسوفها حوصله ام را سر مي برند. زبانشان تلخ است. اميال آنان آنقدر بيتابانه است که هيچ گاه ارضا نمي شود. عرفا وقتي به خاطر عشق و آب زلال مي زيند مسحورم مي سازند، نه آنگاه که فکر مي کنند..."

-کريستين بوبن: ستايش هيچ - تاملي در عشق و زندگي
ترجمه پيروز سيار - نشر گفتار - 1377
ملّت! اين آدرس وبلاگ خواهر کوچولومه که تازه کشفش کردم! فقط جون من يه وقت بهش نگين که من وبلاگ دارم ها! براي ما ها اسم مستعار گذاشته. خودتون مي فهمين کي کيه...

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۱

اگه نمونه برداري خوبي از محيط نداشته باشي نمي توني درون يابي خوبي هم از دنيا داشته باشي، و توابعي که دنيا رو باهاشون مدل کردي با يه عالمه پارامتر محذوف و غير همگرا به مقدار واقعي شون مي شن. ممکنه که اصلا درجه مدلت از درجه واقعي دنيا کمتر باشه. مي بيني که توابع مدلت همه نزولي هستن، پر نقطه شکست و بدون هيچ نقطه عطفي. خيلي وقتا به خاطر نويزي که موقع نمونه گيري وجود داره، نمونه هات پرت و پلا مي شن، توزيع مناسبي ندارن، بي معني هستن و هزار و يک چيز ديگه، ولي يادت باشه: سيستمي که رفتار خوبي نداشته باشه نمي تونه اين همه وقت پايدار بمونه و به راهش ادامه بده. اگه مدل خوبي از اين دنيا به دست نمياري مطمئن باش که نمونه گيريت يه جا مي لنگيده. يه چيزي باعث شده که تو حواست فقط به يه بخش فضاي متغيرهات معطوف بشه و يه رفتار لحظه اي کوچيک و احتمالا قابل چشم پوشي رو به همه سيستم تعميم دادي... همين که اين دنيا اين همه سال سر پا مونده دليل اينه که سيستم خوش رفتاريه. خطاي انباشته نداره، و پايه هاي روابط سيستميش پايه هاي خوشايندي هستن... حتي اگه ما براي مدتي فراموش کنيم.

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱

از يک مکالمه تلفني:
" دور هم جمع مي شيم و مي گيم و مي خنديم، و دور هم جمع نمي شيم مگه براي قهقهه زدن و تو سر و کله هم زدن، و وقتي که يکي مون دلش بگيره مي خزه کنج اتاقش و در رو قفل مي کنه... شايد که اين مرده ريگ همون ادب شرقي باشه، که ديگه با دنياي امروزمون نمي خونه. ما دو زانو مي شينيم، ولي بهمون ميگن که دو زانو نشستن براي پاهامون خوب نيست، و ديگه نه چينه می سازيم و نه درو مي کنيم که بتونيم دو زانو بشينيم... "

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱

صحبت دوران مدرسه بود. سامان - يکي از بچه هاي تيم پروژه مون که الان دانشجوي دکترا است- تعريف مي کرد:
... برگه هاي انشا رو که پس دادن من ديدم رو ورقه ام نمره اي نيست و فقط روش نوشته: "در کلاس خوانده شود". فکر کردم که سطح انشاي من خيلي بالا تر از کلاس بوده و معلممون نتونسته نمره بده، و حتما واسه همين مي خواد که سر کلاس بخونم تا بقيه بشنون و انشا نوشتن رو ياد بگيرن. معلممون که اومد گفت "اوني که رو ورقه اش نوشته بودم سر کلاس بخونه، بياد بخونه". با ذوق و شوق رفتم پاي تخته و شروع کردم به خوندن انشام. تموم که شد معلممون گفت:
"آهان! پس اينا رو نوشته بودي! واقعا که خيلي بد خطي! برو بشين".
بعد از يه سري غير همگرا به صفر شامل تصحيح گزارش توسط استاد و اعمال تصحيحات توسط تيم پروژه، آدم خسته و کوفته از دانشگاه برسه خونه، هر کاري که مي تونه انجام بده که مودش عوض بشه، بعد بياد رو خط و ببينه تو ميل باکسش يه اي ميل از استاد هست با اين موضوع که:
Subject: Yours Adv. Microprocessor scores posted
و يادش بياد که هنوز سوال دوم امتحان take home رو تحويل نداده، و ببينه که نامه اينجوري تموم مي شه:
Attention: I'll send your scores till Monday morning
توضيح اينکه اون سوال دوم کذايي امتحان مقايسه دو تا پروتکله، که فقط يکيش ( که منبعش رو سراغ دارم ) چند صد صفحه است. مي دونين؟ من يه همچين وقتايي به جاي هر کاري خوابم مي گيره... کسي کاري با من نداره؟ شب همگي به خير!

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱

چه عجب بالاخره يکي فهميد اين وبلاگ موسيقي بک گراند هم داره!
نيما رو يادتون مياد؟ هموني که خيلي وخ پيش قضيه کوه رفتن سه تاييمون (من و نيما و سروش) رو نوشته بودم، که اگه با نيما برين کوه مي تونين صبحونه هتل شرايتون رو تو پناهگاه پلنگ چال داشته باشين؟ اين سايت مال اونه. سرويس هاي مشاوره، طراحي، آموزش، نگهداري و بقيه چيزها براي افراد و سازمانهايي که مي خوان از اينترنت استفاده اي بيشتر از چت و اي ميل داشته باشن اون تو هست. اگه مي خواين يه home business داشته باشين، اگه يه کاري بلدين که فکر مي کنين مي شه براتون منبع درآمد باشه، اگه ايده اي دارين و براي پياده سازيش تا حالا معطل موندين، اگه يه شرکت کوچيک دارين و مي خواين متفاوت با يه عالمه شرکت کوچيک دور و برتون باشين، و اگه يه شرکت گنده دارين و مي خواين از همه پتانسيل تون استفاده کنين، وقتتون رو حروم نکنين! همين الان برين اينجا:


http://www.cyberpolaris.com

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱

ملّت!

اين که تصادفا يه قديّسي پيدا شده که يه تيکه از اسمش شبيه اسم ماست، دليل نمي شه که هزار تا انگ بچسبونين به يه غول تبّتي بي آزار! نزديک ترين رابطه اي که تا حالا تو فاميل ما با يه قدّيس وجود داشته برمي گرده به جد هفدهم پدر بزرگم که يه قدّيس چاق رو با سرکه و روغن زيتون خورد.

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۱

... Saint Mohammad با دلخوری گفت:
- يا عيسي مسيح، واسه اين ديگه نمي تونين منّت سرم بذارين. خودتون هم مي دونين که بدون کمک شما هم از عهده اين يکي بر مي اومدم.
مسيح جواب داد:
آره، Saint Mohammad نيکوکار، ولي راستش رو بگو! همون موقع هم دلت نمي خواست که من کمکت مي کردم؟
- قبول نيست! شما دارين از قدرت خداونديتون سو استفاده مي کنين! من از کجا بدونم که اون موقع تو سر شما چي مي گذشته؟
مسيح لبخند معني داری زد و Saint Mohammad همچنان به رانندگي به سمت دانشگاه ادامه داد...
اين روزا هي يه عالمه حرف جدی نوشتم و هي يا پاک کردم يا post نکردم تو وبلاگ. امشب به رفقا مي گفتم: مي دونين؟ به نظرم مي رسه هر چي حرف جدی تو دنياست، يا هجوه يا بديهيه، و در هر دو صورت خوب چه لزومي داره نوشتنش؟

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۱


Reached back for the bottle
And rubbed against the lamp
Genie came out smiling
Like some Eastern tramp
He said "Hey boy what's happening
What is going on
You can have three wishes
If you don't take too long"
I said "Well,
I wish they were all happy in the Lebanon
Wish somebody'd help me write this song
I wish when I was young
My old man had not been gone."
Genie said
"Consider it done!"



There's something in the air
And you don't know what it is
You see someone through the window
Who you've just learned to miss
And the road leads on to glory but
You've used up your last wish
Your last wish
And you want her to come home
...bring her home...



Genie said "I'm sorry
But that's the way it goes
Where the hell's the lamp sucker
It's time for me to go
Bye"



Roger Waters: Three Wishes


جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۱

نه اينکه فقط وقت نداشته باشم ها... راستش رو بخواين همچين حرف بخصوصي هم ندارم. غولهاي تبّتي يه همچين وقتايي معمولا چيزي نمي گن. همین!

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۱


آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كان سـابقه پيـشين، تا روز پسيــن باشد ...