دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱

اينجا چه خبر شده؟ چرا اينقدر سوت و کوره؟ چند وقته کسي اينجا رو دستمال نکشيده؟ هاي پسر! تو چرا اينجوري نشستي؟ مگه ننه ات مرده؟ پاشو اون صفحه اي رو که من دوست دارم بذار. تو! يه دونه پدر مادر دارش رو برام بيار. اون تابلو چرا تو قفسه است؟ اول اونو آويزون کن سر جاش. پس چي شد اون صفحه؟ بعدش هم برو همه رو خبر کن. بگو من برگشته ام. بگو امشب همه مهمون منن. برو تا اين صندلي رو نکوبوندم تو فرق سرت! از همين امشب دوباره اينجا رو براه مي کنم. جان...! بخون بابا.... بخون....


Non, rien de rien, non je ne regrette rien,
Ni le bien qu’on m’a fait, ni le mal, tout ça m’est bien égal.
Non, rien de rien, non je ne regrette rien.
C’est pay? balay? oubli? je me fous de pass?


Avec mes souvenirs, j’ai allum?le feu,
Mes chagrins, mes plaisirs, je n’ai plus besoin d’eux.
Balayés mes amours avec leurs trémolos,
Balayés pour toujours, je repars ?zéro.


Non, rien de rien, non je ne regrette rien,
Ni le bien qu’on m’a fait, ni le mal, tout ça m’est bien égal.
Non, rien de rien, non je ne regrette rien.
C’est pay? balay? oubli? je me fous de pass?


Car ma vie, car mes joies, aujourd’hui, ça commence avec toi!






هيچ چيز هيچ چيز
براي هيچ چيز پشيمان نيستم
همه کار هاي خوب و بدي که کرده ام برايم يکسانند
هيچ چيز هيچ چيز
براي هيچ چيز متاسف نيستم...

با خاطراتم
آتشي روشن مي کنم.
غم ها و شادي هايم،
به آنها احتياجي ندارم...





های پسر! یکی هم برای خودت بریز. تو هم امشب مهمون منی.