(با احترام به کيومرث صابري فومني)
رسالت خطير وبلاگي
از صبح دو پايش را کرده در يک کفش که:
- نه خير، شما ملتفت نيستي. ما رفتيم وبلاگ اين آقا را خوانديم. مرد بسيار با کمالاتي مي نمايد. انساني فرهيخته است. مثل شما نمي باشد که کتره اي حرف بزند. اگر گفته، حتما يک چيزي بوده که گفته.
مي گويم:
- برادر، مش غول! آن عصا را بگذار کنار تا چشممان را از کاسه در نياورده. آخر قربان روي ماهت، کدام رسالت؟ کدام امر خطير؟ آخر عمري این دون کيشوت بازي ها چيست از خودت در آورده اي؟ همسايه ها مي بينند آبرو ريزي مي شود! آن قابلمه را چرا روي سرت گذاشته اي؟
با عصبانيت جواب مي دهد که:
- همان که گفتم. بعد از اينکه اين برادر فرهيخته براي ما روشن کرد که ما چه گونه غول تبّتي اي مي باشيم و خودمان تا امروز خبر نداشته ايم، فهميديم که همه اش زير سر جنابعالي بوده. چشمان تا به تاي حضرت عالي تاب تحمل درخشش ما را نداشته. وقتي ايشان فرموده ما استعداد منحصر به فردي داريم، وقتي مي گويد فقط وبلاگ ما را مي خواند، نسبت سلبي و سببي که با ما ندارد، حتما همين طور است که مي فرمايد. ما نابغه عصر خود بوديم و در اين خانه قشلاقي خودمان را محبوس کرده بوديم و آدميان را از فيض وجودمان محروم! ديگر گذشت آن دوران که در کنج اين خانه بنشينيم و آواز سنگي بخوانيم.
- پس مي خواهي آواز تير و تخته اي برايمان سر هم کني سر شبي؟
- نه خير! مي خواهيم مستضعفين را از يوغ اين زورگويان خلاص کنيم. مي خواهيم طلايه دار ارزش هاي والاي انساني باشيم. مي خواهيم که فرياد رنج انسان معاصر را از همين وبلاگ سر دهيم. مي خواهيم که اين وبلاگ را پايگاهي بکنيم براي همه انسانهاي آزاده و بي پناه. مي خواهيم که...
مي گويم:
- مش غول! همه اين کارها را همين امشب مي خواهي بکني؟
هاج و واج نگاهمان مي کند و پس کلّه اش را مي خاراند. مي فهمیم که زده ایم تو خال. مي گويم:
- برادر، مش غول عزيز که درد و بلايت بخورد توي سر هر چي زورگوي ضد ارزش هاي والاي انساني است، الان همسايه ها خواب هستند، بيرون هوا سرد است، تاريک شده ديگر. بخواهي بروي خداي ناکرده مي افتي داخل اين چاله هايي که براي فاضلاب کنده اند، دل رنج دهندگان انسان معاصر شاد مي شود. آن وقت ما ديگر از کجا غول تبّتي پيدا کنيم که برايمان آواز سنگي بخواند؟ آن قابلمه را بردار از روي سرت. آن عصا را هم سر جايش بگذار. ما خودمان قول مي دهيم فردا صبح علي الطلوع شما را بيدار کنيم، بروي دين نبوغ خود را ادا کني. برو بخواب. دير وقت است.
با بد گماني نگاهم مي کند و مي گويد:
- از کجا بدانم که شما برايمان نقشه نکشيده اي؟ اگر فردا خواب مانديم و شما بيدارمان نکردي چه؟
مي گويم:
- عزيز من، ما چند بار تا حالا براي شما نقشه کشيده ايم؟ اصولا حضرت عالي چه چيز بخصوصي داري که برايت نقشه بکشيم؟ آن قابلمه هم مال خودت. ما را همين گمج خودمان بس است. برو عزيز من. برو تا سر و صداي همسايه ها بلند نشده...
... اين دفعه به لطائف الحيل اين مش غول مان را راضي کرديم عجالتا از خر شيطان پياده شود. تا فردا هم خدا بزرگ است. صبح زود که بفرستيمش تو صف نانوايي کل قضيه يادش مي رود. اما بالا غيرتا خوانندگان عزيز منبعد مراعات بفرمايند. اين غول ما ظرفيتش را ندارد. با يک مویز گرميش مي شود، با يک غوره سردي. يک نفر که در کامنت داني ايشان را تحويل مي گيرد، ايشان فکر مي کنند نابغه عصر خود هستند، وظايف ظريف اجتماعي و رسالت خطير فرهنگي بر گردن دارند. اين عصا را همچين دور سرش مي چرخاند که ما خوف مي نماييم. اگر زبانمان لال کار دست خودش داد، از کجا غول تبّتي پيدا کنيم برايمان آواز سنگي بخواند؟